داستان های کوتاه – داستان های عاشقانه – داستان های آموزنده

گاهی باید خیلی چیز ها را نشنید !

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه این حرفها را نشنیده [...]

فرق هیتلر با چارلی چاپلین

آدولف و چارلی تقریبا همسن و سال بودند، هیتلر فقط چهار روز از چارلی چاپلین کوچکتر بود. چارلی گفته: این سرنوشت ما دو تا بود که یکی دنیا را بخنده بندازه و دیگری به گریه، و اگر سرنوشت میخواست، کاملا بر عکس میشد . . .

پول ما رو بیار بده

ادم باید یک نه بگوید و خیال خودش را راحت کند ، به خصوص به این دوستان قدیمی که بعد از دو سال به آدم زنگ می زنند و پول قرض می خواهند! البته کسی انکار نمی کند که پول قرض دادن و کلا کمک به این و ان کار پسندیده ای است ، ولی [...]

داستان ۴ دانشجو – طنز

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند. روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند. سپس عزم رفتن [...]

داستان ازدواج با دختر پولدار

یکی از دوستام با یه دختر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه . یکی از دوستام با یه دختر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که ۵ ساله دفتر خاطرات داره [...]