داستان
گاهی باید خیلی چیز ها را نشنید !
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه این حرفها را نشنیده [...]
داستان ۴ دانشجو – طنز
چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند. روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند. سپس عزم رفتن [...]
داستان ازدواج با دختر پولدار
یکی از دوستام با یه دختر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه . یکی از دوستام با یه دختر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که ۵ ساله دفتر خاطرات داره [...]
داستان کوتاه | قول مرگ
یک شب خود را در کنفرانسی در واشنگتن دی سی یافتم. خوشبختانه، در همان شب باکی فولر هم در همان هتل سخنرانی داشت. به موقع به سالن کنفرانس رفتم تا تمام سخنرانی او را گوش بدهم.
داستان راه طولانی به منزل
من در جنوب اسپانیا در منطقه ی کوچکی به نام استپونا بزرگ شدم. شانزده سالم بود که روزی پدرم به من گفت می توانم با اتومبیل مان او را به دهکده ای دور افتاده به نام میخاس ببرم، به این شرط که ابتدا اتومبیل را به تعمیر گاه ببرم و تعمیرش کنم.
